فروش کارتن خالی اسباب کشی تعمیرات موبایل ترجمه تخصصی کتاب آرارات الکترونیک سیستم های حفاظتی امنیتی کنترل تردد فروش جوجه شترمرغ مصالح ساختمانی و پوکه صنعتی لیکا ثبت شرکت در کرج قالب وردپرس لیپوماتیک خرید بک لینک
بستن تبلیغات [X]
سیولیشه
سیولیشه




1

آسمان با دل تنگم گریان...؛

روی چترم باران...،

زیر چترم باران....


2

حیرانم از این حس؛

گلها همه زیبا،

من عاشق نرگس.


3

از خدایان پر،

وز خدا خالی‌ست؛

قلب ما سرزمینِ اشغالی‌ست.


4

برای او همین دو بال بس بود؛

دو بال ِ میلهمیله؛

پرنده یک قفس بود.


5

بسیار دشوار است،

ماندن میان برگ و بی‌برگی؛

آه از میانمرگی!


6

لبخند می‌زنیم که: «رنجیده‌ست...»؛

گاهی ترور،

شلّیکِ حرفهای نسنجیده‌ست.

7

فکرِ مردارِ تازه‌اش در سر،

چشمِ این‌یک، به مرگِ آن‌دیگر؛

لاشخور، از عقاب، تنهاتر.


8

گیسو به باد داد و مرا بر باد؛

با هستی‌ام چه می‌کند این آشوب،

این بهترین بهانه‌ی استبداد!


9

از میانِ تمامِ این گلها

آه! تنها یکی شکفته نشد:

دوستت دارمی که گفته نشد.


10

خشکسالی، سرِ شوخی دارد؛

چارده قرن، گذشته‌ست و هنوز

کربلا می‌بارد.


11

هرچند به ماندنش در این دنیا

جز تا سرِ ظهر، دل نمی‌بندد،

آدم‌برفی همیشه می‌خندد.


12

عشق من هم زمینی‌ست، اما

عین پاکی‌ست؛

عشق‌ من زیرخاکی‌ست.


13

این اوجِ یک تلاقیِ زیباست:

ساحل، همیشه اوّلِ دریا،

دریا، همیشه آخرِ دنیاست.


14

اگر تشنه بودیم،

اگر چشم‌درراه باران نشستیم،

چرا چترمان را نبستیم؟


15

دلخسته‌ام از این‌همه آدم‌حرفی؛

دلتنگ توام،

آدم‌برفی!


16

جا به جا آتشی برقرار است،

تا سیاوش چه اندیشه دارد؛

مرگ در ذهن ما ریشه دارد.


17

ماه، در پیش خورشید

بی‌فروغ است؛

عشق 2وم، 2روغ است.


18

پیچکی با نخ پوسیده‌ی خود گفت:

برنیاید به هوس، عشق؛

اعتماد است و سپس، عشق.


19

من که در عشق، سختم،

چند روز است،

عاشق یک درختم.


20

فردا...، همیشه فردا...، بس کن!

ای کاش زیر و رو شود «ای کاش»!

یک روز هم تو منجیِ خود باش!


21

زندگی جنگِ سرد است؛

مرگ سخت است، اما

زندگی کارِ مردانِ مرد است.


22

ابرِ یک شهر، کمی بر سرِ جنگل بارید،

شیرها پیر شدند،

موشها شیر شدند.


23

دل به نوروز و کهنه‌روز نبند!

تا زمانی که سالها خوره‌اند،

عیدها ماهیانِ دلهره‌اند.


24

ای کاش عمری زنده باشد جوجه‌تیغی!

با خارهایش،

همواره دشمن می‌تراشد جوجه‌تیغی.


25

در خودش اسیر،

می‌رسد چه دیر،

لاک‌پشت پیر!


26

مرگ هم یک بهانه‌ست؛

باید از خود سفر کرد؛

زندگی، حسِّ یک رودخانه‌ست.


27

قلابِ تو در آب...،

من، پیشِ تو بر ساحلِ حسرت...،

من، ماهیِ بیتاب....


28

تلخ یا شیرین،

هرچه هست، این است؛

زندگی لیموی شیرین است.


29

آرام! اینجا زمین است؛

شاعر که باشی، برایت

پاییز، میدان مین است.


30

جنگ، یک حرفِ دیگر است، اما

خواه ناخواه زنده از خونیم؛

ما به گلهای سرخ، مدیونیم.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 181 ،

این اتفاقی فرخنده است، که کهن‌ترین گونه‌ی شعر ایرانی، از پس قرن‌ها فراموشی، حیات خود را بازیافته است. اگر بخواهیم به کاوشی نکته‌سنجانه در متون ایرانی دست بزنیم، باید کهن‌ترین قسمت‌های اوستا را نخستین مدرک ظهور شعر سه‌سطری بدانیم. متونی که برخی پژوهشگران بر آن‌ها قدمتی سیزده‌هزارساله برآورد کرده‌اند. پس از آن در اعصار نزدیک‌تر متون مانوی و تک خسروانی به‌جا مانده از عصر ساسانیان در ستایش شاه؛ همان خسروانی که اخوان ثالث آن را معیار بازآفرینی خود قرار داده است.

شعر سه‌سطری، گرچه در ادبیات رسمی ایران باقی نمی‌ماند، اما به اعتبار خاستگاه اصیلش، که ذهن و فرهنگ مردمان این دیار است، در ادبیات فولکلور ادامة حیات می‌دهد. با همان مؤلفه‌هایی که پیش از ظهور اسلام و غلبه‌ی اعراب بر ایران داشته است. این در کنار زیست گونه‌های شعری دیگر کوتاه در مناطق ایران است. حاصل مشاهده‌ها و مطالعه نگارنده این سطور از این دست شعرها در این جدول خلاصه شده است:

قالب شعر فولکلور

مشخصه‌های صوری و درونی

سه‌خشتی

ـ در سه سطر (سه مصراعی)

ـ بر وزن هجایی

ـ سطرهای اول و سوم یا هر سه سطر هم قافیه

ـ قافیه ترانه‌وار (نه صرفاً تئوریک) و گاه ردیف جانشین قافیه

ـ شعر برشی از فضا یا تصویر

ـ مضامین عمدتاً عاشقانه، طبیعت‌گرا یا حماسی

ـ نتیجه‌گرا نبودن (انجام در بی‌انجامی)

ـ از منظر استقلال سطرها، دارای فرم‌های درونی متفاوت و متنوع

ـ پیوسته و همراه با موسیقی

لیکو

ـ در یک تا دو سطر

ـ بر وزن هجایی

ـ بدون قافیه

ـ شعر برشی از زندگی، در جریان و حرکت

ـ حضور مفهوم حرکت و سفر

ـ وجود «جای‌نام‌«ها

ـ عشق در مفهوم کاملاً انسانی

ـ انجام در بی‌انجامی

ـ همراه با موسیقی

سیاوچمانه

ـ دو مصراعی

ـ بر وزن هجایی

ـ برشی از فضا و تصویر

ـ انجام در بی انجامی

ـ همراه و پیوسته به موسیقی

اما در ادبیات معاصر، با گسترده شدن دانش اهل ادب، و توجه ویژه به میراث غبارگرفته‌ی کهن ادب فارسی از سویی و ادبیات جهان از سوی دیگر، شاعران کم‌کم تجربه‌ی شعر سه‌سطری را در پیش‌ گرفتند. خلاصه‌ی کارنامه‌ی این هنرمندان از دید نگارنده چنین است که البته با توجه به نادیده گرفته شدن تجربه‌ی جناب پیام سیستانی، نگارنده پیشاپیش از ایشان پوزش می‌طلبد. گفتنی است معیار نام بردن از شاعران در این فهرست، نه‌تنها ادعای خودشان، که ادعای دیگران در توجه آنها به شعر سه‌سطری بوده است، و مؤلفه‌های استخراج شده از متن شعرهای سه‌سطری ایشان است:

شاعر

نوآوری‌ها یا دستاوردها

مؤلفه‌های اثر

مهدی اخوان‌ثالث

ـ توصیف مؤلفه‌های خسروانی

ـ پیشنهاد قالب نوخسروانی به شکل قالبی کلاسیک

ـ نگارش نخستین مراجع درباره پیشینه نوخسروانی

ـ سرودن نخستین نوخسروانی‌ها

ـ سرودن شعرهای بلند با بندهای سه‌سطری

ـ زبان باستان‌گرا

ـ انجام در بی‌انجامی در بعضی از نوخسروانی ها

ـ استقلال مصراع‌ها

ـ وزن عروضی کلاسیک

ـ قافیه در مصراع‌های یک و سه یا یک و دو و سه

ـ عمدتاً حکت‌گو و مضمون‌پرداز

محمدرضا شفیعی کدکنی

ـ نخستی مقاله در ردیابی نشان خسروانی‌ها

ـ سرودن شعرهای بلند با بندهای سه‌سطری

ـ آزادی در انتخاب سطر تکرار قافیه

ـ انجام در بی‌انجامی در بندهای سه سطری

ـ استفاده از اوزان نیمایی

ـ تصویرگرایی

ـ بی‌زمانی

هوشنگ ابتهاج (هـ . الف. سایه)

ـ نخستین جرقه پیدایش سه‌گاهی

ـ سرودن شعرهای بلند با بندهای سه سطری

ـ انجام در بی‌انجامی

ـ کاربرد اوزان نیمایی

ـ تصویرگرا

ـ قافیه آزاد، حتی بدون قافیه

محمد زهری

ـ توجه به شعر سه سطری کوتاه با وزن نیمایی به عنوان یک شعر کامل

ـ گاه مصراع‌ها مستقل از هم

ـ کاربرد اوزان نیمایی

سیدحسن حسینی

ـ مشابه‌ تک‌بیت‌های سبک هندی

ـ نتیجه گرا؛ در تقابل با انجام در بی‌انجامی

ـ بر وزن‌های نیمایی

ـ مضمون‌پرداز

ـ تکرار قافیه و استفاده مکرر از ردیف

قیصر امین‌پور

ـ توجه به شعر سه سطری کوتاه با وزن نیمایی به عنوان یک شعر کامل

ـ تصویرگرایی

ـ کاربرد اوزان نیمایی

ـ کاربرد آزادانه قافیه ها

ـ انجام در بی‌انجامی

مؤمن قناعت

ـ شعر بلند با بندهای سه‌سطری

ـ کاربرد اوزان نیمایی

ـ کاربرد آزادانه قافیه

یارتا یاران

ـ احیای قالب باستانی خسروانی

ـ با اوزان هجایی

ـ قافیه آزاد ترانه‌وار

ـ تصویرگرایی

ـ انجام در بی‌انجامی

ـ استقلال سطرها

سیدعلی میرافضلی

ـ کاربرد اوزان نیمایی در کنار سرودن با الگوی اخوان

ـ عمدتاً قافیه در مصراع اول و سوم، گاه بی‌قافیه

ـ تنوع در سبک و نگاه

ـ شعر برشی از فضا و تصویر

ـ انجام در بی‌انجامی

علی عباس‌نژاد

ـ ابداع سه‌گاهی

ـ توسعه تئوریک نوخسروانی و سه‌گاهی

ـ نشر نخستین مجموعه‌های مستقل نوخسروانی و سه‌گاهی

ـ انجام در بی‌انجامی

ـ تصویر گرایی

ـ استقلال سطرها

ـ عمدتاً در اوزان عروضی و گاه بر وزن نیمایی

ـ شعر برشی از فضا یا تصویر است

ـ عدم تأکید بر رعایت اصول مفهومی قافیه

ـ تاکید بر استفاده محدود و سخت‌گیرانه از فعل

ـ بی‌زمانی

ـ استفاده از تکنیک‌های شعر سپید

ـ تاکید بر استفاده از شیوه نمایشنامه در توصیف صحنه و فضا

علیرضا قاضی مقدم

ـ دومین شاعر صاحب کتاب نوخسروانی

ـ تصویرگرا

ـ بر وزن عروضی کلاسیک

ـ انجام در بی‌انجامی

ـ بی‌زمانی

ـ تاکید بر استفاده محدود و سخت‌گیرانه از فعل

ـ استقلال سطرها

ـ شعر، برشی از تصویر و فضا

علیرضا فولادی

ـ بسط و تشریح فرم‌های درونی شعر سه‌سطری

ـ گسترش و توسعه مخاطبان و سرایندگان با فعالیت گسترده رسانه‌ای

ـ نام‌گذاری برای شعرهای بلند با بندهای سه‌سطری به نام «سه‌پاره»

ـ عدم تاکید بر وزن

عدم تاکید بر قافیه و محل آن

ـ معتقد به ضربه پایانی و نتیجه‌گرایی

ـ استقلال سطرها

علیرضا رجبعلی‌زاده کاشانی

ـ سومین شاعر صاحب کتاب نوخسروانی

ـ گاه نتیجه‌گرا

ـ گاه انجام در بی‌انجامی

ـ کاربرد اوزان نیمایی

ـ کاربرد تصاویر زندگی معاصر

سیر هزاران ساله‌ی شعر سه‌سطری، به نقطه‌ای رسیده است که گروهی از شاعران معاصر در احیای یک قالب شعری هم‌سو شده اند. حال قصّه‌ای از یک سو خنده‌آور و از سویی دردناک در نامیدن این قالب شکل گرفته است. آنچه مسلم است، و اینجانب به اعتبار پژوهش درباره‌ی این گونه شعر با اطمینان می‌گویم، این است که این گونه شعر، در طول تاریخ حیات طولانی خود ویژگی‌هایی تکرار شونده داشته است. اگر به استقرای منطقی معتقد باشیم، می‌توانیم این ویژگی‌های بازشناخته در شعر سه‌سطری را به تمام آنچه نیافته‌ایم و نسروده‌ایم تعمیم دهیم. از نشر نخستین شعرهای سه‌سطری در ادبیات معاصر قریب به سه دهه می‌گذرد و هیچ‌یک از شاعران این سه دهه مجاز به مصادره‌ی آنچه حداقل بنا به تخمین پنج هزار و حداکثر سیزده‌هزار سال قدمت دارد، به نفع خود نیستند. بنابراین، پیش از هر بحث دیگری بهتر است تمام قالب‌های سه‌سطری را با یک نام بخوانیم. شعر سه‌سطری با نام‌های زیادی خوانده می‌شود. همان‌طور که پیش‌تر گفتیم، نام‌هایی مثل سه‌گانی، سکایی، نوخسروانی و سه‌خشتی. سه‌ نام از این نام‌ها، به ضرورت و دلیلی موجه نمی‌توانند برای این دست شعرهای کوتاه یا به عبارت بهتر این قالب شعری مناسب باشند.

«سه‌خشتی» نام یک گونة صاحب هویت شعر فولکلور است. اگر بخواهیم این نام را که مؤلفه‌های اصلی آن همچنان باستانی هستند و اصالت تاریخی خود را حفظ کرده‌اند، بر تمام شعرهای سه سطری امروز بگذاریم، یا باید چنان چون همین سه‌خشتی‌ها بسراییم، یا باید سه‌خشتی را دستخوش تغییراتی کنیم که مطابق زمانه باشد. صورت اول ناشدنی است. شعر فولکلور با تمام ویژگی‌ها و زیبایی‌هایش بستری محدود برای نوآوری شاعرانی است که با فرهنگی بومی‌ سه‌خشتی سرایان آشنایی ندارند. صورت دوم اگرچه شدنی است، اما مخاطره‌ای دارد که ارزش انجام آن را محو می‌کند. اگر بنا باشد هر شعر سه‌سطری با هر ویژگی‌ای را سه‌خشتی بنامیم، کم‌کم گونة اصلی که متعلق به ادبیات فولکلور است، از میان می‌رود. این قالب، قالب اصیل و قالب مادر است. پس بقای آن به‌مراتب بیشتر از تعمیم نام آن بر سایر سه‌سطری‌ها اهمّیت دارد.

«سکایی» نامی است که جناب سیستانی بر شعرهای سه‌سطری‌اش گذاشته و به نظر می‌رسد اقبال چندانی پیش روی نداشته است. از سوی دیگر، مسئلة مهم این نام، محلی کردن شعری است که لزوماً محدود به یک محل خاص نیست. سکایی نام دوپهلویی است که هم عدد سه را به ذهن متبادر می کند، هم قومیت «سکا»یی را. اما شعر سه سطری شعری است متعلق به تمام فارسی‌زبانان.

پرچالش‌ترین نام، «سه‌گانی» است. نامی که آقای علیرضا فولادی بر این شعر گذاشته است. او که توانایی و اقبال جذب بیشترین شاعر را به سمت این قالب شعری داشته است، نام سه‌گانی را برای آن برگزیده است. جنبة مثبت این نام، پذیرفته شدن آن است از سوی پیروان سبک و سیاق شاعری آقای فولادی. اما نکته اینجاست، که سه‌گانی، هم‌ارز و مترادف سه‌لدی، سه‌لتی، سه‌تایی، سه سطری، سه‌خطی و سه‌مصراعی است. در انتخاب این نام، همان‌قدر ظرافت وجود دارد که در انتخاب نام «سه‌مصراعی» و نام سه‌گانی مزیّتی بر نام سه‌مصراعی ندارد. سه‌گانی اسم عام است، چنان که بخواهیم قالب غزل را بر اساس تعداد ابیاتی که شاعران طول تاریخ ادبیات فارسی سروده اند، تغییر دهیم و به جای قالب غزل، غزل‌های فارسی را با نام‌های «دوازده مصراعی»، «چهارده‌مصراعی» و... نام‌گذاری کنیم. غزل، غزل است. خواه 12 مصراع داشته باشد، خواه 30 مصراع. ضمن این‌که تعریفی که آقای فولادی ارایه داده‌اند، صدالبته «جامع» است و به‌هیچ روی «مانع» نیست. چنان که ایشان «سه‌گانی» را تعریف می‌کنند، هایکوسرایان سراسر جهان نیز می‌بایست «آب توبه بر سر بریزند»، چرا که تاکنون به سه‌گانی‌هایشان می‌گفته اند: هایکو!

«نوخسروانی» تنها گزینة بازمانده است. ایرادی که می‌توان بر این نام آورد، این است که نام «نوخسروانی» را اخوان بر شعری گذاشته است که در وزن عروضی، با مصراع‌های مساوی و رعایت قافیه در مصراع اول و سوم سروده می‌شود. اما حاصل کار سه‌سطری‌سرایانی که به‌هرروی مشابهت‌هایی بین آثارشان بود، شعرهایی را شامل می‌شود که کوتاهی و بلندی مصراع‌ها در آن‌ها ـ چنان که در شعر نیمایی ـ وجود دارد، محل قافیه ممکن است قاعدة دیگری داشته باشد، حتی ممکن است قافیه در آن‌ها به درستی و مطابق الگوی کلاسیک رعایت نشود.

حقیقت امر این است که اخوان‌ثالث، «نوخسروانی» را بر اساس دریافت شخصی خود از «خسروانی»ها سروده است. اگر در آینده یک مجموعة گسترده از خسروانی های پیش از اسلام یافت شود، شاید منتقدان این مدعا را طرح کنند که اصلاً آنچه اخوان آفریده جز سه‌سطری بودن شباهتی با خسروانی نداشته باشد. مسئله این است که اخوان با وفاداری به نام خسروانی، و افزودن کلمة دو حرفی «نو» بر سر آن، دو راه را پیش روی آیندگان در پی خود نهاد: نخست این‌که برای جست‌وجوی بیشتربرای یافتن الگو و اسلوب دقیق این گونة شعری به‌ سراغ خسروانی و بازماندگانش برویم ـ چنان که نگارنده به جست‌وجوی آثار تاریخی و سه‌خشتی رفته است ـ و دیگر این‌که در جست‌وجوی راهی «نو» برای این گونة شعری باشیم، چرا که «نو»خسروانی است. بنابراین، توسعه، گسترش و بوطیقانگاری برای نوخسروانی؛ فراتر از دستور پنج بندی اخوان در سرودن نوخسروانی؛ ذیل همین کلمة دوحرفی منطقی و صدالبتّه ضروری است. بنابراین، هر شعر سه‌سطری که بر اوزان عروضی استوار باشد؛ خواه سنّتی و خواه نیمایی؛ با هر نوع کاربرد در قافیه؛ چنان که یکی از انواع تاریخی یا فولکلور یا سروده‌های پیشگامان نام‌برده در این پژوهش؛ یا حتی بدون قافیه سروده شود، که ارکان اساسی نوخسروانی را داشته باشد، آن را نوخسروانی می‌نامیم که این ارکان اساسی را در پایان این بخش فهرست خواهیم کرد. نوخسروانی، نامی است که ریشه در تاریخ دیرینة فرهنگ و هنر کشورمان دارد و از کاربرد آن یا نوکردن آن نباید شرم یا هراس داشته باشیم.

نوخسروانی، بی‌شک نامی نیست که صد سال دیگر کسی را به یاد «علی عباس‌نژاد»، «مخترع شعر سه‌سطری» بیندازد. چرا که عباس‌نژاد مانند هر شاعری فقط یک شاعر بوده‌است. شاعری که می‌دانسته‌است این قالب را بسیار کسان سروده‌اند و امانت‌وار به دستش رسانده اند، و او نه پدر این شعر هزاران‌ساله بوده‌ است، نه قیّم قانونی آن!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 217 ،

نیما یوشیج می گوید: آنچه می نویسم همه‌ی آن چیزهایی نیست که هست و من به فهم آن توفیق یافته‌ام ، آن چیزهایی‌ست که ابراز آن به وسیله‌ی نوشتن برای من امکان‌پذیر بوده‌است. تعریف و تبصره

گوته سخن معروفی دارد که ، انسان، صاحب اختیار چیزی که نمی‌فهمد ، نیست. ویتگنشتاین هم در پژوهش‌های فلسفی تزی دارد که ، بر بیان چیزی که نمی توان بیان نمود ، نباید اصرار کرد. این حرف‌ها اهمیت سخنی را که نیما در مدخل تعریف و تبصره نوشته‌است ، مورد تاکید قرار می‌دهند. در واقع سخن گوته که خود بزرگترین شاعر آلمانی زبان و یکی از ارکان اربعه ی ادبیات اروپایی ست ، هشداری است به صاحبان سخن و معرفت که : آقایان و خانم‌ها ! لطفا تنها در درون مرزهای وادی خود سخن بگویید. مرزهای وادی شما تا آنجایی پیش می رود که منتهی الیه فهم شماست. یعنی فهم انسان از هستی ، از پدیده ها ، حالات و مادیات و مجردات محدود است و خروج از حدود ، جز افشای نادانی نتیجه‌ای ندارد. و سخن ویتگنشتاین ناظر است بر محدودیت انسان در بیان . او که یکی ازمعتبرترین فیلسوفان زبان است ، می گوید: زبان و ابزارهای آن و مهارت های ما در به کار گیری آن برای بیان همه ی ادراکات و یافته های ما با محدودیت مواجه است . به بیان اموری که ابزارهای زبان قادر به انتقال آن ها نیست ، نباید اصرار کرد. در کنار این محدودیت ابزار ها ، مهارت کاربران هم محدود است و این محدودیت بر شکل و کیفیت بیان تاثیر می گذارد . وقتی نیما از عبارت «امکانپذیر بوده‌است» استفاده می‌کند ، اشاره‌ی فروتنانه‌ای دارد بر این که زبان و شاعران قادر نیستند همه‌ی آنچه را که احساس می‌کنند یا در می‌یابند بیان کنند. اینجاست که ابعاد معنایی این توصیه‌ی کهن که « شاعر باید از تمامی دانش‌های زمانه‌اش بهره‌ داشته‌باشد» حیرت انگیز می‌شود. چون تخیل که عنصر اصلی معرفت شاعرانه است ، زمانی اوج می‌گیرد و از دانش فراتر می‌رود که دست‌کم مرزهای آن را بشناسد؛ البته که این جدا از اشراف و تسلط بر علوم زمانه است. مرغ خیال از دیوار دانایی که برخیزد به مرزهایی دست پیدا می‌کند که بدیع و خارج از دسترس دانش است و الا در سرزمین‌های شناخته و دستمالی شده‌، سرگردان خواهد شد. از فاضلاب خواهد نوشید ، با این خیال خام که بر چشمه‌ی حیات دست یافته است. ‌هرچه دایره‌ی شناخت شاعر محدود‌تر باشد قدرت خیال و بیان او محدود‌تر است این یکی از عواملی‌ست که شعر شاعران را از هم متفاوت می‌سازد اینجاست که یکی می‌شود حافظ و دیگری شاطر... این که شاعر در معرفت و زبان تا کجا پیش‌ رفته و با آن ها چگونه عجین شده است ، در محصول ذهن او خود را نشان خواهد داد.

اصولا نوشتن مقدمه یا مطلبی با این قصد که در آغاز دیوان شعری بیاید کار شاقی‌ست. شاقی کار ناشی از آن‌ است که مطلب نباید مرزهای عقلانیت را بشکند و این ، خود کار را سخت‌تر می‌کند چرا که اینجا معیارهای عقلی در ارزیابی پدیده‌ای رعایت می‌شود که وظیفه دارد مرزهای عقل و آگاهی را پشت سر بگذارد. مثل این است که در یک سپیده‌دم‌ بهاری آدمی را در خواب به دامنه‌ی کوهی ببرند و در هوای خنک گرگ و میش بیدار کنند و بگویند: آنجا را... و او با واقعیتی رویایی از رنگ و عطر روبه رو شود و بلافاصله بخواهند دلیل اینهمه زیبایی را بیان کند در حالی که ذهن اسیر واقعیت زیبای پیش‌رویش است. برای قضاوت باید بلافاصله زیبایی پیش رو را تجزیه کند ... تصور نمی‌کنم چیز دلپذیری دستگیرش شود . اصولا پرسش‌های عقلانی قاتل زیبایی‌اند. چون باید به اموری رجعت کنندکه زیبا نیستند ولی زیبایی ، ترکیبی خاص از مجموعه‌ی آن‌هاست. در چنین موقعیتی آدم حق دارد بپرسد: چرا باید در باره‌ی چیزی که می‌توانم تماشا کنم و لذت ببرم فکر کنم . چرا باید از فضاهای ابراندود و ناهشیار حیرت فرود آیم بر این زمین سخت دو دوتا چهار تا ؟ تمام کسانی که حیرت را تجربه کرده‌اند ، می‌دانند که معنای آن فلج فکر منطقی است در برابر زیبایی و عظمت.

حالا من در سپیده‌دم بیست و پنج بهمن نشسته‌ام به تماشای تخیل کوروش آقامجیدی . و فکر می‌کنم به بو و رو و مو و سو و خویی که رازهای خود را با او در میان نهاده‌اند و ذائقه‌ی خیالش را به سرمستی و ناهوشیاری و شاعری کشیده‌اند. او در نیمه ی اول دهه ی پنجم زندگی اش شاعری می کند . متولد تهران است و در رشته ی مترجمی زبان انگلیسی تحصیل کرده است . پیش از این هم مجموعه ی «اینجا، کنار نام بلیغ تو» را به نشر سپرده ، در سنی به سر می‌برد که دوران طلایی آفرینش شاعران به حساب می‌آید ؛ سن و سال ، تحصیلات و تجربه‌ی عملی فعالیت در زمینه‌ های ادبی همچون ویراستاری مجله‌ی ادبیات داستانی، اداره‌کردن صفحه‌ی شعر جهان(ترجمه) سایت سیولیشه و همکاری با سایت دینگ دانگ و مدیریت موسسه پیرنگ هنر کرج او را در پربارترین موقعیت عمرش قرار داده است ؛ لذا خواننده را در برخورد با شعر او متوقع و مشگل پسند می‌کند. چه بهتر! چرا که او هم عمر عزیز را بیهوده نگذرانده و شاعری نیست که با دست خالی یا هنر نااصل روی به مخاطب آورده باشد. مخاطبی که با متر و معیاری سرد آتش درون او را به قضاوت می‌نشیند. اما در عالم قضاوت‌های عقلانی ، مو مورد سنجش است نه پیچش آن. حال آن که هرچه افسون و جنون هست در آن پیچش است. آن که در جوف واژه‌ها پشت پرده‌ی خویش نشسته است و به هر رهگذری رخ نمی‌نماید. برای دیدن رویش و «شنیدن رمزش باید آشنا و محرم شد» شاید آن جاخوردگی و غافلگیری حافظ در غزل « ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه...» ناظر بر لحظه‌ای باشد که آن آنِ بیان‌ناپذیر خودرا به تماشا نهاده‌است. وگرنه چرا می‌گوید:« سخنت رمز دهان گفت و کمر سرّ میان...» بگذریم... کوروش آقامجیدی شاعری اعتدالی است، زبان ، خیال و اندیشه در کار او میل به اعتدال دارند اجازه‌ی گستاخی و بی‌پروایی به هیچ‌کدام نمی‌دهد و ریسک‌پذیری آن‌ها را به کمترین حد ممکن می‌رساند و این خود یکی از راه‌های خلق زیبایی است. رفتار میانه‌روانه در شرایط برابر، برتری‌های زیادی دارد بر رفتارهای افراطی در زبان که هرلحظه ممکن است مرزهای زیبایی و شعریت را به بهایی اندک بشکنند.

ماه راه می‌رود . / من نشسته‌ام ، نگاه می‌کنم / سنگ راه می‌رود /

تیرهای برق آفتاب سوخته / و پرنده‌‌ای که روی شاخه‌ی درخت، خواب رفته‌است /شب شبیه هیکلی سیاه /در تمام طول راه / راه می‌رود...

زبان یک دست، منظم و صریح او در بیان دریافت‌های شاعرانه، راحت و روان کار می‌کند و خیال‌‌بندی‌های او را با طبیعتی اهلی و نامحسوس به خواننده‌ی شعر می‌رساند. این خود کار دشواری‌ست که نیاز بسیاری دارد به تمرین و تجربه. بهره مندی از زبان ساده و رام کردن آن ، بخت بزرگی است که نصیب هرکسی نمی‌شود. زبان ساده بر خلاف ظاهر آرام و پذیرایش، سرکش و لج‌باز است. اما این سرکشی و لجاجت را فریاد نمی زند و برکار نکرده پای نمی‌فشارد بلکه آرام کار خود را می کند. مثل برخی از زنان در فضاهای سنتی که چنان پنهان و آرام سرکشی می‌کنند و راه خود را می‌روند که گویی کاری جز اطاعت نمی‌شناسند. رام کردن زنی که سرکشی‌هایش نامرئی‌ست و میدان جنگش را در ذهن طرفش بر پا می‌کند تقریبا محال است. آن که با زن آرام و زبان ساده کار می‌کند باید به الزامات آن‌ها گردن نهد تا کارش به تنگنا و شکست نکشد. در زبان سهل و ممتنع ، شکست همیشه محتمل و برابر است با ابتذال.

شعر نیمایی کوروش آقا مجیدی راه و رسم و زبان و بیان خود را یافته است. و در حوزه‌ی کاری خود رنگ و بویی دارد که با رؤیاهایش همخوان است و در باره‌ی هر قطعه‌ای می توان گفت: این هم مثل آن دیگری‌ ست. و ته لهجه‌اش می‌گوید اهل کدام خیال‌آباد است و این یعنی شاعر در روان واژگانش حلول کرده‌ است.

...من / دیوانه‌ی پیاده روی زیر بارشم / آن هم بدون چتر / و عاشق نوشته‌ شدن / ــ عریان و بی کنایه ــ / در متن خیس یک غزل غمگین / از ابتدای سطر... / آری عجب زبان غریبی دارم من /این را / از حیرتی که حلقه زده / در چشم‌های شما می‌خوانم ...

شعری که پیش روی من است شعری ست اجتماعی با نیم‌ نگاهی به فلسفه‌ که انسان را در مرکز علائق خود ‌نشانده. انسان و دردهایش، و آرزوهایش، و ناکامی‌هایش . انسانی که اسیر روزمرگی‌ها‌ی کوچک و آرزوهای بزرگش است و گویی چاره‌ای جز پذیرش آنچه هست ، ندارد .

آن یکی / پشت دار قالی‌اش / پود می‌دهد / پود زیر / پود رو /شانه می‌زند / ریشه‌های سرکشیده در دهان قیچی‌اش / قیچ قیچ قیچ /چیده می‌شود / « یک رج دگر تمام شد ، حساب می‌کند / نقشه را دوباره روی دار می‌برد / ریشه می‌زند ، شتاب می‌کند...

این تنها قالی نیست که با دقت و رنج بر مبنای نقشه‌ای که همان آرزوی هدف شده‌ی ‌آدمی است ، بافته می‌شود این دنیای اجتماعی و تقدیر ناگزیر او هم هست . انسان چاره‌ای جز کار و ساختن ندارد گرمای این کار و ساختن این امتیاز را هم دارد که توجه او را از روابط و آداب آلوده‌‌ای که در محیط‌های انسانی جاری و ساری‌ست دور می‌کند . محیط‌هایی که خشم شاعر را بر می‌انگیزند :

اینجا برای پرسش از حال و روز هم / در ظرف هیچ حوصله‌ای جا نیست / این‌جا همیشه نوبت فقر آخر صف است / اما / همواره در مقابل بی‌دردی / پشت دوتا و دست به سینه / بسیار بوده‌است...

و آنجا که وارد حوزه‌ی امور کلی می‌شود با طنزی شکاک به سراغشان می‌رود و زیر و بمشان را به پرسش می گیرد. طنزی که گاه به تناسب، زبان را به افت و خیز وامی‌دارد تا خواننده مجبور به دیدن تمام قامت او باشد. شعرهای «حق» و «فاتحه» از این جمله‌اند.

بیست و دو قطعه شعر نیمایی این مجموعه را ، یک قطعه دوبیتی پیوسته یا چهار پاره، نه غزل و تعدادی ترانه همراهی می‌کنند. بی‌تردید شعر نیمایی کوروش آقامجیدی یک سر و گردن بالاتر از دیگر سروده‌های او ایستاده‌است . اگر چه کارهای دیگرش نیز خالی از تازگی و شیرینی نیست.

آنک چراغ قرمز، ماندن به ناگزیر

یعنی دوباره دیر شد، آری دوباره دیر

رنگ درنگ سایه‌ی خود را فکنده‌است

سنگین به روی حوصله‌های جوان و پیر...

سعید سلطانی طارمی

بهمن هزارو سیصد و نود و سه




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 206 ،

صحبت از شعر سه سطری که می شود، نام های مختلفی به ذهن می رسد که بعضی شان وجاهت دارند، بعضی نه. اینجا در نشریه سیولیشه که به تصادف مسئولیت بخش شعر کوتاه آن بر عهده من گذاشته شده است، در شماره قبلی همه ی نام ها گرد هم آمدند. اما به طور کلی بنا بوده و هست که ما آدم های این نشریه از نام خاصی حمایت نکنیم. اما از آنجا که نگارنده این سطور خود یکی از شاعران این حوزه است، و طرح نام بدون وجاهت سه گانی ممکن است در ذهن بعضی خوانندگان این شائبه را پیش بیاورد که «عباس نژاد مدافع نوخسروانی هم در فلان نشریه آمده است و از نام سه گانی حمایت کرده» ناگزیر پیرو یادداشت شماره قبل سیولیشه، نظر خودم را درباره این نام و تعاریف مربوط به آن به خوانندگان احتمالی ارایه می کنم تا بعدا از حضور من در این نشریه سوء استفاده ای نشود و متهم به حمایت از «جعلیات ادبی» نشوم.

**

از آقای فولادی که تقریبا از آذر ماه 89 وارد این عرصه شده اند و الحق فعالیت خوبی در دنیای مجازی داشته اند، اگرچه تاکنون کتابی نشر نشده است، اما آثار و نظرهای او در وبلاگ‌ها و نشریات در دسترس است و با توجه به حجم آرا و نظرات وی و کثرت پیروان شیوة «سه‌سطری سرایی» او، بررسی گفته‌های وی بیش از دیگران ممکن و در عین حال ضروری به نظر می‌رسد.

(1)

بعد از این جور دیگر...

ای کلاغان بیایید!

بعد از این: آدمک پر!

آقای فولادی به سرودن نوخسروانی به شیوه‌ای که اخوان ثالث تعریف کرده است بسنده نمی‌کند و به استناد یادداشتی که در سال 1385 از وی منتشر شده است با نگاه به تجربه‌های سایه و شفیعی کدکنی ـ اگرچه در سال‌های بعد سه‌گانی‌پردازی کمتر از آنها یاد می‌کند ـ و با نیم‌نگاهی به تجربة «رباعی نیمایی» صادق رحمانی و البته توجه به شعرهای کوتاه قیصر امین‌پور و سیدحسن حسینی؛ نوخسروانی را ـ به تعبیر خودش ـ از یک «قالب» کلاسیک به یک ژانر توسعه می‌دهد و به این ترتیب برای قالب‌های بی‌نامی که از چهل سال پیش از او در آن‌ها شعر سروده شده بود نیز شناسنامه می‌گیرد. اگرچه، اگر بخواهیم با وسواس بیشتری با این موضوع برخورد کنیم، او این قالب را به «یک مجموعه قالب» توسعه می‌دهد.

فولادی شعر کوتاه سه‌سطری کلاسیک (نوخسروانی)، نیمایی و حتی سپید را در ذیل یک نام گرد می‌آورد و «سه‌گانی» می‌نامد. شعرهای بلند حاصل از بندهای سه‌سطری را که پیش از این در ادبیات معاصر در آثار شفیعی کدکنی، سایه و مؤمن قناعت دیدیم نیز «سه‌پاره» می‌نامد. اگرچه نام «سه‌گانی» در قیاس با نام‌های تاریخی دیگر شعر سه‌سطری، کم‌سلیقه تر از بقیة نام‌ها می‌نماید. در حقیقت وی شعری که نمونه‌اش را در نوشداروی طرح ژنریک سیدحسن حسینی دیدیم، با رباعی نیمایی صادق رحمانی و دیگر تجربه‌ها پیوند می‌دهد و سعی در نگاشتن بوطیقایی مشترک دارد تا بتواند همة آثار پیشین را در نامی که خود برای آن‌ها انتخاب می‌کند بگنجاند. تا جایی که با تعاریف فولادی، می‌توان هر نوع شعری که در سه‌سطر نوشته شود ـ حتی هایکو ـ را سه‌گانی نامید و این نقیصه به «مانع» نبودن تعریف‌های او برمی‌گردد.

فولادی در شعرهای سه‌سطری‌اش، مثل سید حسن حسینی و قیصر امین‌پور و حتی چند گام فراتر از آن، لزوم رعایت محل قافیه را حذف می‌کند:

(2)

دست های گشوده کافی نیست

گام بردار، گام، ای آدم!

آدمک‌ها نمی‌رسند به هم

(3)

حرف‌هایت قشنگ است،

آری اما تو رنگین‌کمانی

حرفِ رنگین‌کمان هفت رنگ است

(4)

درخت پنجره شد

ولی چه سود

که پشت پنجره یک شاخه از درخت نبود

اما فارغ از این‌که قافیه کجا باشد که حاصل آن بیشتر به بازی ریاضی‌ای با هدف در بر گرفتن هر نوع شعر سه‌سطری ممکن در مجموعة سه‌گانی می‌ماند ـ وظاهراً این یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های فولادی در نظریه‌پردازی برای قالب جدید است ـ نکتة دیگری در آثار و آرای او دیده می‌شود که آن تأکید ساخت نحوی سه‌گانی بر پایة کوبندگی مصراع آخر است (همان:6) و برای دست یافتن به این هدف، هفت اصل یا «هفت فرمان» سه‌گانی سرایی را مطرح می‌کند:

1. ایجاد برخورد میان عاطفه و تفکر یا برعکس؛

2. توجه به کشف و اتفاق شاعرانه؛

3. عبور عمقی یا سطحی از پدیده‌ها؛

4. برابر داشتن جوانب صورت و معنی با گرایش به جانب معنی؛

5. رعایت ایجاز؛

6. بهره‌برداری از شگردهای ویژة «امثال و حکم» و «کاریکلماتور» و «گزین‌گویه»؛

7. کاربرد زبان ساده و در عین حال استوار.

که البته نه این هفت اصل به تمامی گویا و ضروری‌اند و نه آن هدف و غایت تعریف شده می‌تواند به استقلال «نوخسروانی» یا «سه‌گانی» کمک کند. اگر اصل اول را به «تفسیر عاطفی یک مسألة عقلانی یا تفسیر عقلانی یک مسألة عاطفی» معنا کنیم، باید گفت که این یکی از ترفندهای عمومی شعر فارسی است و نمی‌توان آن را اصلی برای شعر کوتاه سه‌سطری به شمار آورد. کشف و اتفاق شاعرانه ـ و البته نه‌تنها توجه به آن، که خود آن ـ که اصل دوم است نیز بنیان همة شعرها، خصوصاً شعرهای کوتاه است و این را نیز نمی‌توان اصلی خاص برای این نوع شعر به شمار آورد. اصل سوم یعنی «عبور سطحی یا عمقی از پدیده‌ها» را می‌توان به «عبور به هر شکل ممکن از پدیده ‌ها» خلاصه کرد و بیشتر آن را شگفت‌انگیز و شوخ‌طبعانه دانست تا عالمانه و آشکار‌کنندة تعریف‌های شعر. اصل ششم نیز لزوماً نمی تواند کمک‌حال شعر باشد، چون چنان که پیش‌تر به آن اشاره کردیم، پناه بردن به امثال و حکم و گزین‌گویه یا به عبارتی همان «حکمت‌گویی» چیزی است که شعرهای شناخته‌شدة فارسی ـ خصوصاً رباعی ـ داشته‌اند و شعر سه‌سطری یا سه‌گانی یا نوخسروانی الزاماً باید راهی تازه و فضایی تازه باشد و این با رفتن به راهِ قالبی آزموده چون رباعی میسّر نیست. اصل هفتم نیز همین حالت را دارد. برای آن که یک شعر ـ به‌طور عام و یک شعر سه‌سطری به‌طور خاص ـشعر موفق و اثرگذاری باشد، ضرورتی بر کاربرد زبان ساده نیست و شاید به ضرورت فضای اثر بهتر باشد که این اصل زیر پا گذاشته شود، اما استواری زبان اگرچه کمی کلی‌گویانه است اما آن هم برای هر شعر خوبی اصلی عمومی است.

از میان اصول هفتگانة فولادی، دو اصل چهارم و پنجم به‌صورت انکارناپذیر و قطعی ـ چنان که معنای کلمة «اصل» است ـ به کار این قالب تازه می‌آیند و پنج اصل دیگر بیش از آن که اصل باشند پیشنهادهایی هستند که باید منتقدانه بررسی شوند. اما خود هدف «ضربة پایانی» نکته‌ای است که شعر سه‌سطری؛ خواه نوخسروانی بنامیمش خواه سه‌گانی ـ را از شعر جهانی و شعر مدرن دور می‌کند، چراکه ضربة نهایی مستلزم رساندن شعر به یک نتیجة واحد است و شاعر را از متن شعر جدا نمی‌کند. شاعر آنچه می‌خواهد به مخاطب دیکته می‌کند و این راه را بر ذهن خواننده می‌بندد.

در بحث‌هایی که فولادی مطرح می‌کند، سخن از چهار فرم درونی برای شعر سه‌سطری به میان می‌آورد که در بسط و توصیف استقلال سطرها از یکدیگر که پیش‌تر از آن یاد شد، مفید و درخور توجه است. در فرم اول که آن را فرم «یک و یک و یک» نامیده است، سه سطر مستقل از هم می‌نمایند و وی معتقد است که در این فرم هر سه مصراع باید کوبنده باشند:

(5)

مرگ هم یک بهانه‌ست

باید از خود گذر کرد

زندگی حس یک رودخانه‌ست

فرم دوم از دید فولادی فرم «دو و یک» است که در آن مصراع‌های اول و دوم به هم وابسته‌ و مصراع سوم مستقل است:

(6)

مانند ماه در آب

تابیدنت چه زیباست!

زیبا همیشه تنهاست

و در فرم سوم، که آن را فرم «یک و دو» نام نهاده، مصراع اول مستقل و مصراع‌های دوم و سوم موقوف‌المعانی‌اند:

(7)

شهر من زیر خروارها دود، مرده‌ست

روی این قبر

گریه کن! ابر!

و فرم چهارم فرم «تمام یک» است که تمام شعر یک کل به‌هم پیوسته است. البته این فرم ها چیز بی سابقه ای که پیش از او وجود نداشته باشند نیستند و به وفور در آثار شاعران فولکلور قابل مشاهده اند.

در کارنامة فولادی و شاعران پیرو او، مسألة درخور تأمل دیگری نیز وجود دارد و آن میزان پایبندی به ایجاز است. از آنجا که این یادداشت بنا بر مطالعة انتقادی آثار سه‌سطری‌سرایان ندارد، به صورت جدی به این موضوع وارد نمی‌شویم، اما با توجه به شیوة بررسی شعرهای سه‌سطری‌سرایان در همین بخش از متن، ایجاز در نمونه شعرهای فولادی را بررسی می‌کنیم:

در سه‌گانی (نوخسروانی) نخست، تکرار «بعد از این» و حرف ندای «ای» مخل ایجاز است. در سه‌گانی سوم، تکرار «رنگین‌کمان» و لفظ «آری» همین وضعیت را دارند. در سه‌گانی چهارم، سطر دوم یعنی عبارت «چه سود» که بیانگر قضاوت شاعر نیز هست همین وضعیت را دارد. در سه‌گانی پنجم، در سطر سوم حذف «حس یک» که نوخسروانی فولادی را از نظر عروضی به یک سه‌گانی تبدیل کرده است زائد است، خصوصاً این‌که حذف این عبارت سطر سوم را از یک تشبیه نیم‌بند شاعرانه به یک تصویر بدل می‌کند. در شعر ششم هم کلمة آغازین شعر یعنی «مانند» ادات تشبیه است و پیش از این دیدیم آوردن ادات تشبیه در شعرهای سه‌سطری قدرت ایجاز را می کاهد. در شعر هفتم هم، عبارت «مرده‌ست» زائد است، چرا که در سطر دوم کلمة «قبر» گویای همة آنچه شاعر می‌خواهد بگوید هست و آوردن «مرده‌ست» تنها تأکیدی غیرضروری بر مرگ شهر است.

مهم‌ترین اشکالی که می‌توان در تعریف‌های آقای فولادی بر شعر سه‌سطری وارد دانست، این است جمیع این تعریف‌ها به اصطلاح «مانع» نیست و در نهایت نمی‌تواند تمایز و تفاوتی میان بسیاری شعرهای کوتاه پراکنده و «سه‌گانی» های وی و طرفدارانش ایجاد کند، تا جایی که با تعریف‌های فولادی حتی تک‌بیت‌های صائب تبریزی هم «سه‌گانی»های ناآگاهانة وی به شمار می‌روند! حال آن که یک قالب مستقل نیاز به دلایل و تعریف‌هایی برای استقلال خود دارد، نه دلایل و تعریف‌هایی برای حقّانیت خود. البته می‌توان این‌طور استنباط کرد، که علت ارایه چنین تعریف‌هایی حرکت فولادی به اقتفای «سید حسن حسینی» و توجّهِ کم یا حتی ندیدن کارهای نزدیک‌تر به شعر سه‌سطری ـ مثل شعرهای کوتاه فولکلور که از آن‌ها نام بردیم ـ دانست.

اشکال دیگری نیز به تعاریفی که فولادی از شیوة سه‌گانی‌سرایی‌اش نوشته است، وارد است. از جمله این‌که او و هم‌فکرانش در تعریف‌های خود به واژگانی خارج از حوزة تحلیلی و علمی ادبیات متوسّل می‌شوند، مثلاً در صدر وبلاگ شخصی فولادی سه‌گانی ـ و همچنان بخوانید شعر سه‌سطری ـ نه یک قالب، که یک «ژانر» معرفی شده است، و این به زعم بنده ایجاد تداخل می کند و می توان با ژانر دانستن این قالب راه را برای اختراعات من در آوردی که در حقیقت اختراع دستاوردی نیستند باز می گذارد. یا همو در مصاحبه‌ای که در سایت دانشگاه کاشان منتشر شده است خود را مبدع یک «دستگاه ادبی» دانسته است، و پیروانش سه‌گانی را صاحب ژن یا به عبارتی DNA می‌دانند که در حوزة ادبیات چنین تعابیر غیرعلمی‌ای بی‌سابقه است و البته به نظر باید منتظر کروموزم های ایکس و ایگرگ مربوطه و شعر مذکر و مؤنث نیز از جانب ایشان باشیم!

**

صد البته نقض تعاریف و حرف های آقای فولادی، مطلقا به معنای نقض ارزش شعر سه سطری نیست، بلکه چون ایشان راه را اشتباه آمده اند، در حال سوزاندن بزرگترین فرصت جریان های ادبی در دهه های پایانی این قرن هستند. بازتعریف درست و مواجهه ی درست ما با پیشینه های شعر سه سطری، و از مسئله اختراع و اکتشاف صرف نظر کردن، می تواند کمکی باشد برای این قالب شعری ارزشمند.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 233 ،

1.

عشق می خزد درونمان: بند، بند

چشم هایمان چه حرف ها به هم نمی زنند...

دست ها به استکان چای پیله کرده اند!


2.

خانه دلتنگ، خانه خاموشی

بشکن این شیشه های پنجره را

باد با پرده ها هماغوشی


3.

باران نجوابار

سوسوی نوری دور

شبهای شالیزار







برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 152 ،



رفته چندی که فرو ریخته شب بر بدنش،
تب اندوه گرفته همه رگ‌های تنش؛

کرده پنهان غم خود با همه غوغا که در اوست،
شده بیگانه هم از غیر و هم از خویشتنش؛

به فرو بستگی شب شده کارش همه عمر،
گره بر کار فرو بسته فتاده چو منش؛

خانه خامو شیش این بار زمانی ست مدید،
با فرو خفته چراغی به رواقِ سخنش؛

با همه سختی راهی که زمستان طی کرد،
گل نیاورده بنفشه به بهارِ چمنش ؛

شب غارت زده‌اش را گل بهتی است غریب،
با مِه آلوده مَهی بر سرِ شاخِ کهنش؛

وارهانیده تن از بند اگر چند ولی
از قفاخورده بسی تیر، یلِ شب شکنش؛

خون دل می خورد ازطعنه ی دونان هر دم
اورمزدی که زبونی کشد از اهرمنش ؛

گوی گردون اگرش کوه گرانی بر دل
از طلسمی ست که ا فتاده به قفل کهنش؛

در شب تیره از این است که می ریزد خون ،
از دو چشمان تر و نرگس ژاله فکنش؛

نه هواییش دگر مانده به دل عطر اندود،
نه نوا یی ش به جز زاری بو م و زغنش؛

ازغم زنده به گوری ست که با دستِ خزان
خورده بس قفل ِ زمستان به بهار ِ سخنش...

چشمش از گردش شب بار تماشا که گرفت،
مو جی افتاد به دریای شکن در شکنش ؛

خنده زد بر لب ایوان افق دختر ابر،
تاج ماهش به سر و ترمه ی شب پیر هنش؛

عطر مه ریخت سر انگشت نسیمش بر خاک،
گوئی آویخته پیراهن ٔگل بر رسنش؛

به دلم بود که دریابدم این آتش شوق،
بنده ی غم چه کند گر نرهد از محنش؛

دل لا له مگر از غصه ی من برد نصیب،
که سر افکنده به دامن ، شده خونین کفن اش؛

مرغ باران خبری داشت مگر از غم من،
که فرو ریخته خوناب شفق از دهنش؛

عجبی نیست اگر گمشده مرغی امشب ،
همچو من یاد کند تلخ ز باغ وطنش...

*

جعفر مرزوقی ( برزین آذرمهر)




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 134 ،
به تقدس هیچ اسم اقتدا نخواهد کرد دلم جز نام کبیر تو ...
با احترام و فروتنی به اولین حرف خدا
مادر

ترانه‌ای از: والایار علیزاده

با احترام به «میم» مادر و «قاف» آن چشم‌های قهوه‌ای که بهانه ی خوبی است برای این حوصله نویس دلتنگ که اعجاز نهم اوست، این کهن کیمیای کلمات که از کویر خشک گلو تا لب‌های ترک‌خورده شاعر، راه را به یاد آمده است.
"مادر" عنوان یکی از دل سروده‌های والایار علیزاده است. هنرمندی ترانه سرا که در منشور ادراک‌ موسیقی، با ثبت آلبوم "فصل حقیر" در پرونده‌‌ی هنری خود و همچنین با تک آهنگ‌‌هایی ناب همچون: مادر، بازی، جاده، آبی نپوش، بارون عیدی، گل آویشن، بی تو ، خسته و خونه ی خیالی از جمله شنیدنی ترین آثار پاپ را طی این چند سال اخیر داشته است. آنهم فارغ از هیاهوی بازار پررنگ و لعاب این روزهای موسیقی...
صدای پر حجم و گیرا، اجرای پر احساس و تبحر در ساخت ملودی‌های آرام و دلنشین از جمله ویژگی‌های بارز وی می‌باشد.
وی علاوه بر ترانه سرایی و خوانندگی‌، آهنگساز و نوازنده گیتار بوده و برای موسیقی‌اش ارزش قائل است‌. موسیقی را دوست دارد و سعی دارد که روح خودش را وارد کالبد کارهایش کند .
این خواننده و موزیسین پاپ با برگزاری کلاس‌های آموزش گیتار برای بزرگسالان و تئوری موسیقی و آواز برای کودکان توانسته الگوی مؤثری برای شاگردان خردسالش باشد و از طریق آموزه‌های خود، ظرفیت‌های بالقوه‌ بی‌شماری را پرورش دهد.
..
و حال درنگی بر ترانه ی مادر :
واژه ‌ویژه و مقدس مادر- این‌ راح‌ روح‌، این‌ فتـح‌ فتوح- این یگانه ‌‌ترین عصاره فداکاری و اسطوره عشق که با همه لطف و نازکی‌هایش، بار هستی به شانه‌ها دارد، از دیر باز مورد اقبال و ستایش شاعران زیادی چون: سعدی، ایرج میرزا، استاد شهریار، پروین اعتصامی، عبدالعلی نگارنده، مهدی سهیلی، یحیی دولت آبادی و ... قرار گرفته است.
در این میان، والایار‌، هنرمندی درد کشیده‌‌‌ و عشق‌ آزموده که‌ سال‌هاست با ترانه و گیتار عشق‌ورزی می‌کند، ترانه‌ای گران سنگ و ارجمند به نام «مادر» در پرونده هنری خود دارد که با بیان ساده‌ و گیرا ، بازتاب مادر را بـا عشق‌ و اشتیـاقـی‌ سوزان‌ بیان نموده است.
قطعه ی ادبی"‌ مادر‌" سرآغاز این دلتنگی ها بوده که با مضمونی سرشار از دلتنگی و ترس همراه با ساده‌ترین شیوه‌ بیانی شروع می‌شود، از نظر درون‌مایه احساسی بسیار غنی می‌باشد و شاعر با وسعت اعتقاد خود به اصالت نگاه مادر، افق دید، زبان، لحن و زیربنای ساختار اثرش را پایه‌ریزی نموده و دلتنگی‌ درونی‌اش را به نحوی قریب «شعورانگیز» و «شورانگیز» مرور می‌کند و عبور می‌کند از ماورای نقطه، کلمه و جمله تا یلداترین بوسه کوتاه‌ را در رثای مادر زمزمه ‌کند و بهترین یاورش یعنی مادر را در واژه واژه ی دلتنگش جای دهد.
این ترانه در واقع گفتگویی با مادر است با رویکردی نوستالژیک از فراق مادر که به نوعی نیمه ی گم شده شاعر بود و چراغ به دستش داد تا در تاریکی مطلق در بیتوته ی زندگی و دلنشانی، سراغ از کسی بگیرد که هرگز به کشتن چراغش برنمی‌خیزد.
در واقع، مادر همان کهن الگوی آنیما یا مادینه جان شاعر است که عفت اشراق بر دوش او می‌ریزد و از ابتدای آفرینش، اسرار ازل بوده، واسطه‌ای که شاعر را از هفت پرده ی عشق درآورده تا با تمام لهجه و پوشش کلمات روشن و روان، روحش را به فوارگی انار بکشاند. تا جایی که می‌توان اذعان داشت "‌ مادر" بعد از ترانه ی "گل آویشن" همچون گوهری در دل ترانه‌هایش می‌درخشد و همچون شناسه‌ای در بافت آهنگ‌هایش شنیده می‌شود. که با نگاهی ارگانیک و دیالکتیک، تمهیدات شاعرانه‌ و حس خود و دنیایش را با مونولوگهای درونی و فضای ذهنی به تصویر می‌‌کشد .
بحث در مورد ترانه های والایار، خود لازمه ی یک تحلیل جداگانه است که در این جا با توجه به آنکه قرار است تحلیل من بر مبنای کلی گویی گذاشته شود، وارد جزئیات آن نمی‌شوم.
زبان روایت با درون مایه کار مطابقت دارد، شیوه روایت یک دست بوده و اگر تأملی در مطلع کار داشته باشیم مشاهده می‌شود که تم اصلی کار در همان ابتدا به موجزترین حالت ممکن ارائه می‌شود آنهم با استفاده از تعابیر و اصطلاحات آشنا با گوش مخاطب. از مادر می‌گوید که نیت دست‌‌های زلالش، او را به آبی‌ترین سیب‌‌ها ناف می‌برید در سفری ناتمام به آن سوی آبی‌ها، در ابتدای هر متن، بغض گونه‌ی خیس‌اش، لهجه ی غلیظ دریا به خود می‌گیرد و به وضوح کلمات محض نشان می‌دهد وضوی باران را در ژرف ساخت ساحت مقدس مادر که برایش نمونه ی پاک و مصفای آرامش درونی بود و دلتنگی‌های خود را با یادآوری او مرور می‌کند و ضمن ایجاد نوستالژی و دریافت معنای اولیه، تداعی معنای بعدی را بیان نموده و برای صحه گذاشتن به کلام خود، با حضور باور عامیانه‌ای چون لالایی، علاوه بر صمیمیت صور خیال به نوعی زیباشناسی می‌رسد. و همان طور که می‌دانیم لالایی، در فرهنگ عامه و همچنین در موسیقی پاپ (Pop music) که در اصل به معنی موسیقی عامه‌پسند (popular) بوده است؛ فصل وسیعی را به خود اختصاص داده و ما در همین قطعه ی آغازین با این مؤلفه‌ روبه‌رو می‌شویم‌:
بخون باز لالایی واسه چشای تارم
حالا بدون تو که دلخوشی ندارم
سادگی زبان و تناسب معنایی با دیگر بندهای ترانه نکاتی هستند که این بند را در عین سادگی دلنشین می‌سازند.
زبان صاف و ساده و بی پیرایه، بی بازی های زائد زبانی، مخاطب را به متن فرا می‌خواند.
ترانه در بند « نازنین مادرم کو ... » که انتخابش به عنوان بند تکرار ترانه، هوشمندانه و دلنشین بوده است، اوج می‌گیرد و مخاطب گویی به نوعی با تجاهل العارف مواجه می‌شود که جهان و حتی حواس او را در بر گرفته است با این حال سعی می‌کند همان زبان روان و ساده را حفظ کند هم با افزایش عاطفه ی کار، مخاطب را به محوریت اثر نزدیک کند:
نازنین مادرم کو همیشه یاورم کو
دلم هواشو کرده امید آخرم کو
..
و در این بیت :
شدم رفیق غم شدم یه مرد تنها
سراغتو میگیرم از ستاره شبها
«مرد تنها» حس غربت و تنهایی را به خوبی به شنونده القا می‌کند. ضمن دارا بودن صنعت ایهام، که هنری‌ترین آرایه ی معنوی است. «مرد تنها» نام ترانه‌ای است از شهیار قنبری که شاعر اوج تنهایی خود را به طور صریح و مستقیم با استفاده از این ترکیب ارائه می‌دهد و در مصرع بعدی با گرفتن سراغ مادر از ستاره در شب‌ها ، وارد مرز مطلقی می‌گردد که در فراسوی آن زندگی متوقف می‌شود.
و در پایان دوباره با رسیدن به ترجیع بند ترانه، فضا می‌چرخد و از نو غمنامه شاعر آغاز می‌شود. یک پایان ناتمام و آغاز ناگهان آنجا که ظرفیت زبان شاعرانه‌ لبالب پُر از بوی بنفشه و طعم نازک دلتنگی خواهد شد.

..
در پایان، بایستی اذعان داشت که والایار قبل از آنکه موزیسین یا خواننده باشد یک شاعر است با مختصات و دغدغه‌هایی از جنس امروز که با ترانه‌هایش ثابت کرده در حال پویش و زایش است و با توانایی منحصر به فردش در صدا و آگاهی کافی از موسیقی و ترانه، پس از چند سال وقفه، باید منتظر ماند تا او آلبومی تازه ارائه دهد و آنوقت می‌توان با بررسی صحیح تر جایگاه او را در موسیقی پاپ ارزیابی نمود.

فاطمه جهانبازنژاد / قائم‌شهر / تابستان 94




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 185 ،


**

زیر نور ستاره های غریب

باد پیچیده بردرخت چنار

پیچک از خواب خوش پریده

گذشت

عطر شب بوی پیر

برده قرار.

گفتم امشب نمی زند باران

قلبم از خشکی زمانه گرفت

قطره ای عشق از هوا نچکید

آتش ِ جان من زبانه گرفت

دل پر از شعله

لب چو خاکستر.

.

همچنان صخره از شکیبایی

ضربه نوش ِ سکوت و تنهایی.

گفتم امشب نمی برد خوابم

شب چو جادوی پیر

بیمار است.

آمد از متن آب های زلال

او که از رنگ تیره بیزار است

مژه زد.

روی روشن اش تابید

دیده اش بازتاب دریا شد

موج در موج

تن به شب سایید.

دلک نازکش چه هشیار است!

رو به سوی شفق نگاهی کرد

گفت : چشم سپیده بیدار است.

اول خرداد ماه 1394

2

ترانه

***

پیش پای تو باران

زد به باغ بیداران.

بوی ناب روئیدن

آمد از سپیداران.

پیش پای تو کوهی

ذرّه ذرّه برفش را

هدیه داد و در قلبش

چشمه زاد و جوباران.

پیش پای تو دریا

مست بود و می خندید

زورقی سفر می کرد

در تلاطم ِتوفان.

پای اسب رهواری

راهوارگی می کرد

جلگه عشق می بازید

با تن چمن زاران.

بیشه دست و رو می شست

پیش روی گندم زار

بذر تازه می پاشید

دست خسته ی دهقان.

پیش پای تو افتاد

اتفاق ِ روییدن

دانه ای غزل گویان

زیر خاک یک گلدان

پیش پای تو شهری

خفته بود و دنیایی

کوچه ها ی ناهمرنگ

خانه های نا همخوان.

پیش پای تو کم بود

بشکند در آئینه

نقش من سراسیمه

سایه ی تو سرگردان.

گفتم و در این تاریک

از افق صدا آمد

چشم عشق روشن باد!

پیش آینه داران.


25خرداد ماه94




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 132 ،

صفحات نشـریات ادبی و غیر ادبی امروز از اطلاعـات گرفته تا شکار و طبیعت و از حوادث گرفته تا کار و کارگر بی تردید برای آیندگان تاریخ منظم و مدوّن کرونولوژیک به شمار می آید و طبیعتاً بخش مهمی از تاریخ ادبیات را تشکیل می دهد. یعنی صد یا سیصد یا هفتصد سال بعد، یک تدوینگر تاریخ ادبیات به عنوان مثـال دوره های روزنامه سلامِ این روزها و این سالهـا را ورق می زند ، با کمک کامپیوترشـاعران را شمـاره و کد گذاری می کند ،شعرها را می سنجد ، شعرای متوسط و بد را کنار می گذارد و از شعر شعـرای خوب، حتی اگر دو یا پنج شعر سروده باشند استفاده می کند . به این ترتیب افرادی که مجموعه شعـرمجـزا هم ندارند این دلخوشی را دارند که صدایشان باقی می ماند و گم نمی شود. این گوی و این میدان؛حالا اگر حرفی دارند بزنند تا نه تنها امروزیان که فردائیانِ تاریخ نیز آن را بشنوند و باور کنند و به نقد گیرند.

این یک سوی قضیـه است. اما این تاریخ کرونولوژیک را چه کسانی می نویسند؟مسـلم است که دست اندر کاران مطبوعات و ارباب جراید. و بخش ادبی آن را؟(غالبـاً) شعـرای معروفتر یا نیمه معروف؛(و به کسی بر نخورد) غالباً به همراه نوعی دسته بندی و باندبازی.

البته این وضعیت در تاریخ نویسی مورخان قدیمی هم بوده و مثلاً مورّخ سنجر در دودمان سلجوقیان واقعه قلعه هزار اسپ را همانطور نقل نمی کرده که مورّخ اتسز در دودمان خوارزمشاهیان؛و بر مورّخ امروز واجب است که سره را از ناسره تمییزدهد.اما آیا در این لحظات و ساعات حتی نمی توان پنـدی داد و باید بیکار نشسـت؟

به نظر من «خو پذیر است نفس انسانی».و چون میل به کمـال در فطرتش نهفته است ، لااقل پنـد و نصیحت می تواند شلاقی بر گُرده وجدان خواب رفته گروهی باشد که همه چیز را از دریچه تنگ خودبینی می بینند.بنده کمترین امروز هشـدار می دهم که کار ارباب جراید نباید در حدی سـرسـری و روزمره و صفحـه پرکن باشد.مسلم است آنها هم دچار مشکلاتی هستند و بهانه هایی (مقبول و غیر مقبول ) دارند، اما مثلاً درباره شعر – که بحث اصـلی من درباره آن است.- چه کسی مسئول این همه شعر ناپخته و زشت است که از شعـرای نامدار و بی نام و استخواندار و بی استخـوان معاصر چپ اندر راست و چمن در قیـچی صفحـات تاریخ را پُر می کند؟ آیندگان به ما نخواهند خندید که مگر ملتی بزرگ و نیرومند ، اینقدر بیکار داشته است؟ ویژه چند کلمه را بدون هیچ نظم و آهنگی زیر هم نوشتن و دهن کجی کردن به کار منظم و قانونمندِ استـاد بزرگ یوش و پدر شعر نوین فارسی چه عمل ظالمانه ای است. به چنین کسانی باید گفت : اگر فردا را هم باور ندارید و از این ستون به آن ستون را فرج می دانید ، آیا از دیروز خجـالت نمی کشید و نمی دانید نیمـا خود از عملکرد گروهی از شاعرانِ پیروِ خود، دلِ خونی داشت؟ آیا شما هم دوست دارید بین همـان گروه جا باز کنید؟ نفرین نیما باید گریبان چند نفر را بگیرد؟

در کمال تأسف اینجا روابط عمومی است که کار می کند. شـاعرانِ روابط عمومی یعنی شاعرانی که از نظر مایه شاعری کم یا متوسط مایه دارند، اما اصول برخورد مُتمدنانه (!) رادر کلاسهای نرفته و با درسهای نگفته گروه سازی و باند بازی خوب آموخته اند. این شعرا تاریخ ادبیات را دچار مشکل کرده اند. اینها «مِعر»های خود را به زورِ نامه پرانی و تلفن و تملق، به زور سلام و علیک، به زور مهمانی دادن، به زور روابط مـرید و مرادی، به زور عکس چاپ کردن و شرح حال نوشتن ، به زور نقدِکوپنی و نقد نسیه، نقـد صومـعه دارانِ بی عیار،نقد بی سوادانه چاپ می کنند (و در واقع می چاپند ).و ناگاه این طفل یک شبه ره صدساله می رود ولی این راه نه راهی است که شعر حافظ به بنگاله طی کرد که راهی به خیال آبادِ فریب است. فریبی برای خود و اجتماع و فردای تاریخ که از آن قلم زدیم.

خودمانیم حالا این مِعرهای مطبوعات جای یک «مهتاب» نیما را پر می کنند؟ این معرها صدتا صدتا هم که قطار شوند به جای یک «آنگاه پس از تندر»، یک «دیدار در شب»، یک «پیامی در راه»، یک «کوچه» یا یک« ای وای مادرم» به ترتیب از اخوان،فروغ،سپهری،مشیری و شهریار تکیه توانند زد؟ تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف /مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی.

اسباب بزرگی این معرها اسباب بازی است.با هیچ منطقی، با هیچ بوطیقایی، با هیچ دوز و کلکی بعضی نوشته های احمدشاملو شعر نیست تا چه رسد به ریز و درشت و خُرد و کلان بازماندگان و دست پروردگان او ، و کسانی که افتخار می کنند اگر کسی پیرامون ایشان «اِدیت»شان کرده باشد! بدتر از همه اینگونه شعر آشکارا دهن کجی به بانی بزرگ شعر نو و زحمتکش نامدار یوش است.

شعر این مملکت مسعود سعدها دیده است که حتی بیست سال زندان انفرادی روحیه شان در شاعری را نکُشت و بر قلعه ای در کوهساری بلند بر خاکستر اجاق خویش با سر انگشت خود اشعارشان را می نوشتند تا یادشان نرود و می سرودند :

ای محنت ار نه کوه شـدی سـاعتی بـرو/ ای دولـت ار نه باد شـدی لحظه ای بپـای

ای اژدهای چـرخ دلـم بیشـتر بخـود/ وی آسیــای چـرخ تنـم بیشتـر بسـای

ای تن جزع مکن که مجازی است این جهان/وی دل غمین مشوکه سپنجی است این سرای

گر عزّ و ملک خواهی اندر جهان مدار/ جـز صبر و جـز قناعت دستور و رهنمای…الخ

هنوز که هنوز است آوای دو رِندِ بزرگ شیراز جان می بخشد؛هنوز که هنوز است ترنّم «اندک اندک جمع مستان می رسند» دل می برد. زبانی با این عظمت را ،چرا شعرای روابط عمومی تا حد چیرچین فهم ودید و ادراک ناقص خود دیده اند؟ زبانی که ادبیاتش به اعتراف دوست و دشمن بین زبانهای ملل گوناگون اگر اوّل نباشد بین اوّل تا پنجم است.

این روزها مُد است که از شاعری به نام «بیدل دهلوی» (عظیم آبادی) خیلی تعریف شود. باید گفت: همان بیدل اگر چه شاعر متوسطی هم باشد به تمام کارهایِ رنگی آقایان و خانم ها می ارزد. همان صائب ، اگر چه در ترازوی نقد آذر (بیگدلی) میرزایی بیش نباشد ، جهانی پر رنگ و بوست. چه جای سخن از فردوسی است ؟ چه جای سخن از خاقانی و نظامی است؟ در همین سده نیز ما شهریار ملک سخن را داشتیم و داریم زیرا مرگ ادبی او فرا نمی رسد؛ او فقط قالب تهی کرده است؛ و سفـر کرده است. اما این خانم ها و آقایان سالهـاست وَرپریده اند و خودشان خبر ندارند.

سخن را با ابیاتی از رند شیراز خاتمه می دهم؛ مقاله من هنجاری است بر راه و هشداری است طالبان آن را .من می نویسم که آیندگان بدانند که ما می دانیم که کارهـایی که در بعضی از مطبوعـات انجـام می شود از چه آبشخورهایی آب می خورد ؛ چه کنیم که دست ما کوتاه و خرما بر نخیل است؛ اینقدر هست که بانگ جرسی می آید و اینقدر هست که آوایی به اعتراض بلند می شود که اگر در پنج نفر یا پنجـاه نفر یا پانصـد نفر در سراسر این خاک پهناور و شاعر خیز تأثیر کند اَجر خود را یافته است. باری حافظ فرمود:

رضا به داده بده وز جبین گره بگشای/که بر من و تو دَرِ اختیـار نگشـاده است

نشان عهد و وفا نیست در تبسّم گل/بنـال بلبـل بیـدل که جـای فریاد است

حسد چه می بری ای سست نظم بر حافظ/قبول خاطر و لطف سخن خداداد است

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پاورقی: ظریفی می گفت نام این شعر را مبر (ای وای مادرم شهریار را) که مقاله ات را جدی نمی گیرند. گفتم چنین کسانی که به این سرعت (به غلط و درستش کاری نداریم) قضاوت کنند همان بهتر که آدم راجدی نگیرند! به هر حال هر صاحب قلمی پرستیژی دارد که باید آن را حفظ کند!و پرستیـژ ما هم نام بردن از «ای وای مادرم» به عنوان یکی از اشعار نیمایی عالی است!ما که از شعرای روابط عمومی درس نمی گیریم و نگرفته ایم!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 200 ،
2015-08-17

شعری از زنده یاد علی حاجی حسینی روغنی (آژنگ)

طوفان کبود

وقت غروب

ایوان کبود و طوفانی است.

فانوس سقف ایوان

این چلچراغ کهنه من

این چلچراغ چوبی، می لرزد

وز هفت طیف روشن رنگارنگ

قوس قزح به پهنه دفتر می افکند.

استاده ام در ایوان

بر شانه ام ردای حماسه

بر سینه ام مدال تغزّل

در گیر و دار شورش شیرین ابر

فریاد می زنم

قصیده می گویم :

هان ای ستاره ای که دو چشمت سوی من است

تو چشم کهکشانی و چشم تو روشن است

از بین ابرها تو چسان رخنه جسته ای ؟

کاین گونه می درخشی و چشمت سوی من است

چشمانت لرزه افکن و نازت شراره خیز

آشوب در صدایت و در چنگت ارغن است

در چنگت ارغن است!

در آسمان طوفان

چشمان سرخپوش من آزاد

تا دور دست می گردد

شمشیر سبز صاعقه

از قلّه های ابر برون می جهد

آتش به فرق بحر معلّق می افکند

بحری که مثل کوه

نستوه و پر شکوه.

در دستهای من

شمعی شکفته است چو لاله

و اشکهای سرخ حماسه

در چشم من پیاله پیاله

ما بین رعد و برق

فریاد می زنم

قصیده می گویم :

ای ابر تیز پَر تو و فریاد گریه ها

ای چشم پُر سَهَر من و امداد گریه ها

دشت پلشت ِوحشت دیوان نحس حرص

بسپرده ام به توسن آزادگریه ها

از بیستونِ بغض که تلخ است در گلو

شیرین همی تراشد ، فرهاد گریه ها

فرهادِ گریه ها!

ایوان

گویی درست آینه ای پیش آسمان

توفنده و کبود است

در عین حال

یک تکّه ز آسمان

گیرا و سورمه ای است.

آنگه تو گو در آینه می بینم

مرّیخ را معاینه می بینم

در شور و در شَغَب

با خوش ترین اشاره

چشمیش سوی زهره و چشمیش سوی شب.

می بینم

دیگر شب و غروب

آغوش واگشودن آغاز کرده اند

اینک بساط بوسه وری باز کرده اند

فانوس سقف ایوان ، می رقصد

من روی پلّه های حیاط

از بس تگرگ وحشی لغزنده

می لغزم و دوباره کف سرد نرده را

در چنگ می فشارم

می ایستم

انگشت سوی ابر فرا برده

ناخن به خون چون و چرا برده

آژنگ بر جبین و به آهنگ آتشین

فریاد میزنم

قصیده می گویم :

ای ابر نعره زن تو مگر چون من عاشقی ؟

ای همصدا مگر تو هم آتش تن عاشقی ؟

هیهای گریه تو بلند است ، گریه کن !

اینسان گمان برم که تو هم چون من عاشقی

همچون غروب ، سرخی و همچون ستاره ، سبز

شیرین ، شگفت ، وحشی ، چون سوسن عاشقی

چون سوسن عاشقی !

وز پنجه های من ، ز سر انگشتهای من

بارانِ سبزِ صاعقه می ریزد.

آنگاه

شب می رسد

باران به گیر و دار ، چنانچون بود ؛

چشمان من چنان دو شقایق

یا روی موج سرخ ، دو قایق

من ، بی شکیب و گرم و خروشان

در هر شکوه پرور ، طوفان

استاده ام در ایوان

ایوان ، کبود ، آینه ای چون که ز آسمان

فریاد می زنم

قصیده می گویم !

کرج/1367




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 131 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 3861
  • بازدید امروز :17
  • بازدید دیروز : 0
  • بازدید این هفته : 30
  • بازدید این ماه : 59
  • تعداد نظرات : 3
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه